(قسمت دوم)
ساعتی از خستگی آسودم و پس از آن به پيش و پس نگريستم، باغي ديدم كه غبار پای آدمی بر آن ننشسته بود، چشمههای چون گلاب از هر سو روان بود و ماهيان چون سيم در آن شناور، كوههای زمرد رنگ گرداگرد باغ را فرا گرفته بود كه در آن سنگهايي از ياقوت سرخ میدرخشيد، از زيباييش در عجب ماندم و به گردش پرداختم، ميوههای لذيذ خوردم و شكر نعمت بجا آوردم، زير سروی غنودم و تا شب از جا نجنبيدم، همينكه شب فرا رسيد، بادی برآمد و غبار از راه برافشاند، ابری بر سبزهها باريدن گرفت و همه جا را شست و شو داد، ناگاه از دور صد هزاران حور پديدار شدند و راه را چون بتكده آراستند.
نگاران چون تازه بهار نو شكفته و با لباني چون لعل خونيين و گوش و گردن پر زر و زيور، شمعي به دست و فرش و تختي بر سر، با رعنائي و دلربایي پيش آمدند، فرش را انداختند و تخت را بر آن نهادند، ديري نگذشت كه گویي ماه از آسمان به زمين آمد، ماهي كه گرداگرد او را حوريان و پريان چون ستارتههاي سحري فرا گرفته بودند، سرانجام
آمد آن بانوي همايون بخت چون عروسان نشست بر سر تخت
چون بر جاي قرار گرفت، نقاب از روي به سویي افتكند و كفش از پاي درآورد و مدتي سرافكنده ماند، پس از آن سر برداشت و به يكي از نزديكان گفت: «چنين بنظر ميآيد كه نامحرمي از عالم خاكي در اينجا نهان است، برخيز و بگرد و او را پيش من بيار»، پريروي برخاست و چپ و راست را نيك نگريست تا مرا ديد در تعجب ماند، دستم را گرفت و از جا بلند كرد، من كه آرزومند اين كار بودم بيدرنگ برخاستم و چالاكانه پيش رفتم و چون به جلوه گاه عروس رسيدم به خاك افتادم، اما او گفت: «برخيز و بر تخت بيا و در كنار من بنشين»، من شرمسار شدم.
گفت: «بهانه مگير و پيش بيا تا از مهرم بهرهها يابي و زماني به برم درآیي»، خادمي دستم را گرفت و بر تخت نشاند.
چون بر تخت جاي گرفتم آن بت خوش زبانيها و مهربانيها كرد و فرمود تا خوان نهادند، از غذاهاي بهشتي آنچه در انديشه نيايد پيش آوردند، پس از خوردن مطرب آمد و ساقي روانه گشت، رقصها بپا كردند و شرابها گرداندند، بوسه بر پايش زدم و عشقها راندم.
چنان گرم عشق شدم كه خون در جگرم بجوش آمد، چون يار چنين ديد گفت: «امشب به بوسه قانع باش.»
اما آنگاه كه به جایي رسيدي كه نتوانستي عنان بدست گيري هر يك از كنيزان را كه به چشمت خوبتر بيايد برگزين تا به كنيزيت كمر بندد، اگر باز شب ديگر خواستي به مراد خويش ميرسانمت.
اين را گفت و كنيزي را پيش خواند و به من سپرد، ماهروي دست من گرفت و به دنبال خويش كشاند تا به بارگاهي رسيديم، خوابگاهي ديدم از پرنيان افكنده و شمعها بر بالاي آن افروخته.
سپيده دم گرمابهاي حاضر كرد و در آب چون گلاب شست و شو كرديم، وقتي نماز گزاردم عروسان و لعبتان همه ناپديد گشته و كسي بر جاي نمانده بود، بر آن سبزه و مرغزار سر نهادم و از وقت صبح تا هنگام شام خفتم، چون آهوي شب نافه گشاي گشت سر از خواب برآوردم و بر لب آب نشستم، باد و ابر چون شب دوش آمدند و همه جا را شسته و عبير آگين كردند، لعبتان پديدار شدند و تخت زرین نهادند و بزم آراستند، عروس پيش آمد و بر تخت قرار گرفت، باز به دنبالم فرستاد و بر سريرم نشاند و به ترتيب شب پيش خوان افكندند و خوردنيهاي رنگين بر آن نهادند و چون از خوردن فارغ شدند، مي نهادند و چنگ گرفتند و نشاط سرمستي بر همه آشكار گشت، ترك من بر نواختنم افزود و مهربانيها كرد، سپس با اشارهاي از ياران او دور كرد و خلوتي ساخت، چنان بيتاب گشتم كه دست پيش بردم تا عاشقانه به برش بكشم، اما بر من نهيب زد، هر چه بر زاري و تضرع خود افزودم سودي نداشت و به صبر و بردباري تشويقم ميكرد و كاميابي را به وقت ديگري ميانداخت و كنيزكان ماهرو را تسليم ميكرد، وعدهها ميداد و به آينده اميدوارم ميساخت، سرانجام کنیزی را پیش خواند و به من سپرد.
چون شب سبوي رنگ خويش بر زمين زد و شكست تمام رنگهاي فريبنده، از آن بساز دور گشتند و مرا مست و خمار و يكه و تنها بر جاي گذاشتند، من همچنان روز را در آرزوي رسيدن شب و ميخوردن با بتان چين و بدست آوردن زلف آن ماهروي بسر آوردم، شب كه رسيد همه چيز مهيا بود و جايم بر مسندي برتر از ثريا.
باري مدتي بر اين قرار هر شب به عيش و نوش پرداختم، روز را در باغ و شب را در بهشت گذراندم، چه شبها كه به وعدة آن ماه به روز آوردم و چه روزها به اميد شب دل خوش داشتم تا شبي كه به رسم هميشه ابر و باد آمدند و تازه رویي آغاز كردند و شور بر پا شد و كنيزكان تخت نهادند و آن ماه با زلف مشك افشان بر سر بزمگاه رفت، مطربان پردهها ساز كردند و ساقيان مي گساری آغاز نمودند، شاه خوبان دستور داد تا مرا به ناز بردند و به كنارش نشاندند، پس از آنكه خوانها بر چيده شد و سرها از ميگرم گشت ديوانه وار در زلفش آويختم و مانند صرعي كه ماه نو ببيند شيفته تر گشتم و لرز لرزان دست در كمرش كشيدم، آن ماه زيبا چون چنان ديد از روي مهر دستم را گرفت و بوسه زد و از خود دور كرد و باز مرا به شكيبایي خواند.
گفتم: «اي آفتاب من، چون رخت به جلوه گري درآمد عقل از كفم ربود، اكنون چارهاي كن كه جانم به لب رسيد، ميگویي اندوه نخورم زيرا كه يار من هستي، اما من از اين دنياي گرگ صفت ميترسم كه زماني به سويم بتازد و آرزوهايم را يكباره بر باد دهد»، باز كنيز ماهرویي به من بخشيد تا كام دل از او برآرم و دست از دامنش بردارم.
اين بار ديگر فريب زبانش را نخوردم و هرچه ميخواستم سكوت و شرم پيش گيرم آتش گرم مرا به بيش ميكشاند، به او گفتم: «اكنون كه پايم به گنج فرو شده است چگونه دست از ان بردارم يا كام بده يا بر چهار ميخم بدوز.»
چون ديد دست از دامنش بر نميدارم لابهها كرد و سوگندها خورد كه امشب را به اميد گنج بسر برم تا فردا شب كام دلم برآورد، اما چون ديد كه سخنانش در من اثر نميكند و دست از دامنش بر نميدارم گفت: «يك لحظه چشم ببند تا چون بگشایي مرا در برگيري»، منهم چنان كردم و ديده دربستم، پس از لحظهاي گفت بگشاي، من به اميد آنكه عروس را در كنار خود ميبينم چشم را گشودم، همينكه نگاه كرد م خود را در آن سبد ديدم و از كسي اثري نيافتم، پس از كمي تأمل دوست ديرين بسراغم آمد و سبد را از رسن گشود، چون پائين آمدم، گفت: «اگر صد سال حقيقت امر را ميگفتم هرگز باور نميداشتي»، از او خواستم تا پرند سياهي پيشم بياورد."
در سر افكندم آن پرند سياه هم در آن شب بسيج كردم راه
من كه شاه سياه پوشانم چون سياه ابر از آن خروشانم
زن گفت: "چون خداوند من اين راز را بر من گشود، من هم كه درم خريدة او بودم همان شيوة او را برگزيدم و به لباس سياه فرو شدم."