به نام او
چندي پيش مطلبي را خواندم که توسط آقاي نيل آرمسترانگ نوشته شده بود – اين مطلب هم اکنون در آرشيو سايت فانوس و در بخش سخنان موجود است-، در اين داستان او ذکر کرده که چگونه به هنگامي که بر روي سطح کره ماه ايستاده بود، سعي نموده تا کشورهاي مختلف را از يکديگر تشخيص دهد، او با کمال تعجب دريافته که اين کار تقريبا غير ممکن است و پي برده که تفاوتي عميق و اساسي بين آنچه پيش رويش قرار داشت و نقشه هايي که تا آن روز ديده و آموخته بود، وجود دارد، اينکه روي زمين واقعي هيچگونه خطي وجود نداشت و هيچ مرزي انسانها را از يکديگر جدا نمي ساخت.
لحضه اي با خود انديشيدم، چند نفر تا کنون تنها به اين دليل که چند متر آنطرفتر زندگي مي کنند، لايق مرگ دانسته شده، بروي آنها اسلحه کشيده شده، خانه و کاشانه آنها ويران گشته و همسر و فرزندانشان آواره شده اند و البته اين کارها هيچ گونه ناراحتي به وجدان آگاه متجاوزان تحميل نکرده اند، چرا که فرضيه مليت نه تنها آن را قابل توجيه که اجتناب ناپذير مي داند، فرضيه اي که بنيان آن بر آب قرار گرفته است.
اما اين سخن جنبه اي ديگر نيز دارد، با کمي فکر پي مي بريم که مليت و مرزهاي حاصل از آن تنها بهانه آدمي براي جدا کردن انسانها از يکديگر نمي باشد، آيا ما با مرزبندي هاي فرضي خود اديان و مذاهب مختلف، که اصولا براي ايجاد صلح و دوستي در بين انسانها آمده اند، را از يکديگر جدا نساخنه ايم؟، اقوام و نژادهاي مختلف را چطور؟، آيا اين مرزهاي فرضي را بين زنان و مردان خود –صرف نظر از اينکه در چه کشوري زندگي مي کنيم- نکشيده ايم و نوعي مرزبندي جنسي بوجود نياورده ايم؟
آيا در تکفير افراد ديگر به جرم داشتن انديشه اي متفاوت با اعلام جنگ به کشوري ديگر به دلايلي مشابه تفاوت بسياري وجود دارد؟، آيا دگر انديشان را به کنج تاريک زندانها نرانده ايم و ژاندارک ها را در آتش تعصب و کينه خود نسوزانده ايم؟، آيا سفيدها تنها بدليل سفيد بودن بديهي ترين حق انساني سياهان، که تنها جرم آنها رنگ پوستشان است، را سالها تصرف نکرده اند؟ آيا صاحبان تمدن هنگامي که به قاره زيبا و مصفاي امريکا قدم گذاشتند، ساکنان بيگناه اما به قول خودشان بدوي آنجا را که صدها سال در صلح و آرامش در موطن اجدادي خود مي زيستند، را تنها به دليل متمدن نبودن آنها!، قتل عام ننمودند؟ آيا در همين اواخر شخصي با باور نژاد برتر جنگي خانمان سوز را براه نيانداخت و باعث مرگ بيش از يک مليون انسان بيگناه نگرديد؟ چه تعداد مرداني را مي شناسيد که فقط بدليل مرد بودنشان خود را محق مي دانند تا هرگونه ظلمي را در حق هر زني که در مسير زندگي متعالي آنان! قرار گيرد، اتجام دهند؟
آيا رد پاي مرزهايي که پيش از اين ذکر شد را در مثالهاي فوق مشاهده نمي کنيد؟
براستي که ما يک چيز را فراموش کرده ايم و آن اينکه اين مرزها، از هر نوعي که باشند و به هر شکلي که توجيه شوند، واقعي نيستند، دنيا مکان بسيار بهتري خواهد بود هنگامي که ما شروع نماييم به تمرکز بروي شباهتهايمان بجاي تفاوتهايمان و حرکت کنيم در جهت برداشتن اين مرزها.
در ادامه داستان آقاي نيل آرمسترانگ راجع به Universe که معناي آن «سرود يگانگي» است و نوايي که بروي کره ماه آن را عميقا احساس نموده اند، صحبت مي کنند و هماهنگي داوطلبانه با اين آواي دلنشين را تنها راه خوشبختي حقيقي انسانها مي شمارند.
به نظر من در کنار تمامي افقهاي جديدي که اين سفر در چشم انداز بشر و علوم مختلف گشود، مهمترين دستاورد و سوغات اخلاقي آن باور سرود يگانگي است، اينکه بشريت جزئي جدايي ناپذير از کلي است شگفت انگيز بنام عالم هستي که در هماهنگي بي مانندي بسر مي برد، او تنها زماني احساس خوشبختي خواهد کرد که فعالانه خود را با اين سرود با شکوه همنوا سازد.
آوايي که از عميقترين لايه هاي روحي ما را به عشق ورزيدن تشويق کرده و همواره به ما يادآوري مي کند که تنها نيستيم، که اين زندگي ابدي نيست، که روز رفتن فرا خواهد رسيد، که زماني خواهد آمد که در کنار يکديگر و در دنيايي زيباتر خواهيم زيست، جايي که در آن نشاني از جنگ و جدايي نخواهد بود.
کاش مثل آب، مثل چشمه سار گونه نيلوفري را تر کنيم
ما همه روزي از اينجا مي رويم کاش اين پرواز را باور کنيم
ياهينا
سردبير سايت فانوس
iahina@Funous.com