به نام خداوند عشق
از زمانهاي قديم فلاسفه و دانشمندان معتقد بودند که جهان از ترکيب چهار عنصر آب، باد، خاک و آتش که به عناصر اربعه معروف هستند، ساخته شده است، اين چهار ماده مبناي وجودي هر آنچه که آدمي در اطراف خود مي بيند و به بيان ديگر اجسام طبيعي –و نه ماوراي طبيعي- را تشکيل مي دهند.
اما چرا تنها اين چهار عنصر؟ چه خاصيت مشترکي ميان آنها وجود دارد؟
پاسخ اين سوال از ديدگاه هاي مختلف، متفاوت است، اما به نظر من مهمترين وجه مشترک اين عناصر بي شکل بودن آنها است، به عبارتي ديگر انعطاف پذيري صفت مشترک عناصري است که طبيعت ما را بوجود آورده اند، حال چگونه است که برخي ساختارهاي طبيعي اين چنين صلب و بدون تغيير هستند؟
بر سنگ و آهن خرده اي نيست، زيرا چنين به نظر مي رسد که صاحب فکر و اختيار نيستند، اما آدمي چطور؟ چگونه مي شود موجودي که اساس وجود او را عناصري بدون شکلي مانند آب و خاک تشکيل داده اند، چنين صلبيتي در اعتقادات و باورهاي خود داشته باشد؟
چگونه مي توان اصل خود را به ياد آورد و اين چنين مغرور باقي ماند؟ چطور مي شود اجزي اصلي وجود خود را شناخت و به مدارا اعتقاد نداشت و آن چنان بر نظريات خود پافشاري نمود که گاه انجام هر عملي را در راستاي تحقق آرمانهاي متعالي!! خود مجاز شمرد؟ آيا اين عناصر براي نژادهاي مختلف بشري متفاوت هستند؟ آيا عناصر سازنده سياه پوستان و سرخ پوستان با شازده هاي سفيد پوست متفاوت است؟ و يا زنان بر خلاف مردان از عناصر ديگري ساخته شده اند؟ آيا اساس وجود مسلمانان، مسيحيان و ساير پيروان اديان آسماني و زميني! تفاوتي مي کند؟ پس اين همه غوغا به دير و کعبه و بتخانه چيست؟
اکنون برخي صاحب نظران به وجود عنصر پنجمي معتقدند که تنها در سايه اوست که ساير عناصر گرد هم آمده، معني مي يابند، و اين عنصر عشق است.
اما تفاوتي اساسي ميان عنصر پنجم و سايرين وجود دارد، اين که بر خلاف عناصر اربعه، عشق هر لحظه با شکلي چديد و شکوهي بي مثال دوباره متولد مي شود، عشق در درون ما به دنيا آمده، رشد مي کند و بروز مي يابد، ولي آيا با ما مي ميرد؟ شايد آري و شايد خير، چه کسي مي داند؟ اما من دوست دارم اينطور فکر کنم که آن با من مي ماند و ادامه حيات مي دهد و آن تنها گوهر ارزشمندي است که مي توانم به يادگار از اين حيات با خود داشته و به هنگام ملاقات با معبودم همچون تحفه اي ناچيز پيشکش حضورش نمايم، من ترجيح مي دهم اينطور باور کنم که آن گرانبها ترين سوغات زندگيم و يادگاري براي نسلهاي آينده خواهد بود، حتي اگر آنها ندانند، هر چه باشد آن در اين زمين متولد شده و از اين هوا تغذيه نموده است، هرچه باشد آن نقش گوشه اي از اين قالي است.
همگي ما بروي يک سياره زندگي کرده و يک هوا را تنفس مي کنيم، همه از يک سري قوانين نانوشته طبيعي تبعيت مي نماييم، همه به يک زبان مي خنديم و گريه مي کنيم و بلاخره همگي ما به يک زبان عشق مي ورزيم، اينها مشترکات ما هستند، شباهتهاي ما، نشان خانوادگي ما، تا به هنگام لزوم به ما يادآوري نمايند که همه به خانواده واحدي تعلق داريم، که همه در يک خانه زندگي مي کنيم، سياره کوچکمان، زمين مان.
خانه اي که مغرورانه ويرانش نموديم و خانواده اي که نامهربانانه پراکنده اش کرديم، بشريت خانواده ماست، بياييد تا دوباره آن را گرد هم آوريم، اينجا خانه ماست، بياييد تا دوباره آن را بسازيم، اکنون زمان ماست، بياييد تا آن را دريابيم.
زندگي در صدف خويش گهر ساختن است در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
مکتب زنده دلان خواب پريشاني نيست از همين خاک جهان دگري ساختن است
ياهينا
سردبير سايت فانوس
iahina@Funous.com